چه قدر از اون روزهایی که توی قفسه، بدون استفاده و در حال استراحت کردن هستم بیزارم.
من که برای استراحت کردن ساخته نشدم.
اگه ساعتها پشتِ سر هم و بی‌وقفه‌اَم کار کنم خسته نمی‌شم. تازه بر عکس سرحال می‌شم.
اصلاً انگار رو فرم می‌‌یام و پر‌رنگ و پررنگ‌تر می‌شم.
اون پسر کوچولویی که صاحب قبلیم بودو دوست نداشتم. فقط بلد بود سرم رو بذاره توی دهنش و بجوه.
از بس غلط املایی داشت دیگه مادرش اجازه نداد منو داشته باشه. چه بهتر. نفس راحتی از دستش کشیدم. همش غلط، غلوط، اعصابم خرد شده بود. حالا مامانش منو گذاشته کنار میزش و باهام ورقه‌های امتحانی دانش‌آموزاشو تصحیح می‌کنه. تصحیح کردنو دوست دارم. اونم وقتی تند تند روی غلط‌ها خط میکشه و پاسخ درست رو زیرشون می‌نویسه. خیلی هیجان انگیزه. گاهی وقتام همون طوری که لای انگشت‌هاش موندم از خستگی روی برگه‌ها خوابش می‌بره.

تمرین؛ pov یا نقطه نظر