انطباق جهان فکری ما با قسمت‌هایی از یک فیلم، کتاب و حتی دیالوگی که با فردی صورت گرفته، احساسی را در ما ایجاد می‌کند که نیاز داشتیم در آن زمان دریافت کنیم.
و قانون جذب و انتقالِ چنین حس‌هایی ‌است که ما را به یگانگی با محیط اطراف، خوشبین و امیدوار می‌کند.
و نحوه‌ی ارتباط گرفتن ما با هر آن‌چیزی که باعث رشد کردنمان می‌شود را به گونه‌ای امکان پذیر می‌کند.
آن وقت، ایده‌هایِ پنهان و دفن شده‌ای که سالها در پس ذهن ما خاک خورده است را با تلنگری رو می‌آورد و وادارمان می‌کند تا دست بجنبانیم و وارد عمل بشویم.
و این ظهور و حلول، با دادن خوراک ذهنی مطلوب و مناسب، با سرعت بیشتری امکان پذیر می‌شود.
و خوراک ذهنیِ امروز من تماشای فیلم « پترسون » بود.
اگر چه تنها بخش‌هایی از آن مورد پسندم قرار گرفت ولی همان مقدار تأثیر گذاری کفایت می‌کرد برای زدن تلنگری که این بینش را در من بوجود آورد؛
اینکه می‌توان از لحظات کوتاه، مابین مشغله‌های زندگی، بهترین استفاده را برد و به ثبت درونیاتی پرداخت که اگر در لحظه انجام شود به مرور آرامش عمیقی را در ما نهادینه می‌کند و باعث می‌شود از توقع و تکلف بی‌جا که مانعی برای رسیدن به آرامش است فاصله بگیریم.
توقعات نابود کننده‌ای که اگر آنها را از خود دور کنیم از تک تک لحظات زندگی لذت می‌بریم و به همه چیز با دید مثبت و سازنده نگاه می‌کنیم و به آرامش درونی و خودباوری می‌رسیم.