سفیدی لباس، چشمش را زد.
تاریِ نگاهش را بر آینه دوخت.
عروسِ غمگینی را پیش رویش دید که می‌بایست پشت آن ظاهر سنگین و لبخندهای تصنعی مجلسی را گرم می‌کرد.
چندین بار با خودش تمرین کرد.
نقش بازی کردن بلد نبود، اما خواب دیدنِ هزار باره برای رسیدن به خوشبختی، اوهام و تصاویرِ وجد آوری از زندگی برایش ساخته بود، آن هم بعد از صدها پله، بالا آمدن از راه‌پله‌های تنگ و تاریک.
این بار اما کفش‌هایش را درآورد تا تاول‌های چرکینِ بی‌تدبیری، پاهایش را ریش کند و راهِ رسیدن به خوشبختی را آسان نداند.