چند روز پیش با دوستم درباره رمان و تأثیر خوبی که بر ذهن و درک ما دارد صحبت میکردیم.
به دوستم گفتم من وقتی کتابهای مختلف و رمانهای متنوع را می‌خوانم، دید وسیعتری نسبت به پیرامونم پیدا میکنم.
زمانی که به شخصیت‌های داستانها خوب فکر میکنم، میبینم دور و اطرافم پر است از آدمهایی که چه قدر نزدیک به آن شخصیت‌های داستان هستند.
بعد اتفاقات انتهای داستان و نتیجه‌ای که از آن می‌گیرم را به زندگی‌ آدمهای اطرافم میچسبانم. اگر انتهای تلخی داشته باشد، متأثر می‌شوم و دوست ندارم آنها سرنوشتی شبیه آن داشته باشند و اگر آخر داستان به خوبی و خوشی تمام شود، آنها را در آن موقعیت میبینم و برایشان چنین سرنوشتی آرزو و تصور میکنم.
هر وقت شخصیت‌ها‌ی رمان درونیات خودشان را بروز می‌دهند و بازتابش را در جامعه و خانواده توسط نویسنده‌ی حاذق به تصویر می‌کشند، می‌بینم هیچ انسانی با موجودیتی کاملا سیاه وجود ندارد. همه آدمها خوبند و اخلاق و خلق و خوی مخصوص خودشان را دارند. همه آدمها ذات پاک و درستی دارند و تحت تأثیر شرایط خاصی گرفتار خصلت‌های زشت و به دور از انسانی شده‌اند. اگر آنها هم در شرایط امن و آرامش نسبی قرار می‌گرفتند به احتمال زیاد و البته با «حذف استثنائات » مسیر زندگی سالمی را در پیش می‌گرفتند.
آن وقت با این نگاه و دیدگاه، دیگران در نظرمان آدمهایی خاص، با ظاهر و رفتار متفاوت اما واقعی و قابل درک می‌آمدند.
در ادامه صحبتهایم به دوستم گفتم؛ وقتی کتاب‌های مختلف را می‌خوانم و بعد وارد جامعه می‌شوم میبینم همه آدمها را دوست دارم. هیچ انسانی به نظرم زشت و بد نیست ‌ همه خوبند و منحصر به فرد. هر فردی عقاید خاص خودش را دارد و برایش مهم و با ارزش است. بعد آنها را با شخصیت‌های داستانها همذات پنداری می‌کنم. در ذهنم وارد دنیایشان میشوم. با خودم می‌گویم؛ عجب دنیای خاص و جالبی داردند این موجودات دو پا.
به هر کدامشان که دقیق نگاه میکنم آنها را با یکی از شخصیتهای داستانی که خوانده‌ام مقایسه می‌کنم. در خیالم وارد زندگی‌شان می‌شوم. عجب زندگیِ سخت و یا شیرینی دارند. ‌ رابطه‌شان با خانواده و بقیه چه قدر جالب و گاهی عجیب و دور از باور است بر خلاف ظاهر موقر و مقبولشان. پیله های اطرافِ افکارشان چه قدر در هم تنیده و قابل تأمل است.
هر کدام چه حکایت‌های تلخ و شیرینی دارند.
هر کدامشان کتابی ناگشوده‌اند که تنها کافیست جرقه‌ای زده شود و آتش درونشان را روشن کند. آن وقت است که کتابشان را برایت تند و تند ورق میزنند و میخوانند و می‌خواهند که کسی تفسیرشان کند.
یکی از آنها می‌گوید؛ من دکتر قابلی میشدم اگر شرایط مهیا بود و درسم را ادامه میدادم. دیگری می‌گفت؛ وای اگر پدرم می‌گذاشت و جلوی پیشرفتم را نمی‌گرفت! آن دیگری سرش را با دو دستش میگرفت و با اندوهی طولانی از ناعدالتی روزگار و نداشتن آزادی داد سخن سر میداد.
در این جهان به این گستردگی ما همگی به نوعی وابسته به اطرافیان و جامعه هستیم. وابسته به عقاید و تفکراتشان. تحت تاثیر علایق و خواسته هایشان و این علاقه به دانستن و بالا بردن آگاهی از طریق کنکاش در شخصیت شناسی چه در داستان و چه در آدمهای اطراف از تمایل شدیدمان به شناختن خود نشأت میگیرد.