خیابانِ منتهی به بیمارستان و شلوغی همیشگی‌اش افکارم را به هم ریخت.
آن دست خیابان خلوت‌تر بود.
عجله برای رسیدن به سکوت با صدای جیغِ لاستیک ماشین، در جا میخکوبم کرد.
زبان و پاهایم، همزمان قفل شد.
راننده نگاهِ شماتت بارش را حواله‌ام کرد.
خانمی مسن با چشم‌هایی بی‌فروغ و ملتمس از آن طرف خیابان نگاهم می‌کرد.
جذبه‌ی لبهای فرو بسته و گیراییِ گوهرِ وجودش من را به سمتش کشاند.
سلام کردم. به گرمی پاسخم داد.
بساط کتاب‌های انگیزشی تاریخ مصرف گذشته و رمان‌هایی با ترجمه‌ی ضعیف، روی زیلوی قدیمی و نخ نما پهن بود.
نگاهِ بانوی مسن رویم سنگینی می‌کرد و نگاه سردِ من روی کتابها.
دستم را پیش بردم و کتابی برداشتم. به کارم نمی‌آمد. خریدمش.
بانوی مسن لبخندِ گرمی تحویلم داد و هر چه دعا بلد بود نثارم کرد.
از دریچه چشمانش امید را خواندم.
و رویایی که برای آینده‌ی فرزندانش بافته بود را لمس کردم.
و من، سرخوش از بالا بردن یکی از زنجیرهای آمالش، راهی خانه شدم.