طالعِ بدبیاری‌ات را باور نکردم
آن زمان که از خرابه‌های فقر بیرونت کشیدم.
نافذِ چشمان کهربایی‌ات، امیدم را شِِکفت.
و تقدیر، تب و تاب کودکی از سرم انداخت.
آغوشم، قرارِ بیقرارت شد
و طنین لای لای شب‌های تارمان
در سوزِ کلبه‌ای دود گرفته
دل هیچ جنبنده‌ای را نلرزاند
با کنده‌های نیم سوخته‌ی خانه‌ی همسایه
گهواره‌ای می‌سازم، تا هر وقت تکانش دادم
خواب‌های سبز ببینی
شاید در رویاهایت
تو مادرت را پیدا کردی و من، عروسکم را