سر رسیدِ قدیمی‌ام را ورق زدم.
رد پایی از اندیشه‌هایم در کنج آن نشسته بود.
گذشته‌‌ام به حال پیوند خورد.
گذشته‌ای که اکنونم را ساخته بود.
گذشته‌ای که اسیر کج مداری‌اش نشدم.
همان آدم سابق بودم.
با همان علایق و خواستن‌ها.
راهم از دلم می‌گذشت.
و دل هرگز دروغ نمی‌گفت.
از جاده‌ای عبور می‌کردم
که به یقین می‌رسید.
نه دست اندازها مانعم بود
و نه طولانی بودن مسیر.
از دست اندازها گله نداشتم.
می‌دانستم که چند قدم آن طرف‌تر
پهنه‌ای صاف و هموار در انتظارم است.
من همان گذشته‌ای را یدک میکشم که امروزم را با آن ساخته‌ام.