هر وقت خبر مرگ یک زن یا مرد جوان را میشنوم و سن و سالش را با خودم مقایسه می‌کنم یک لحظه از همه چیز ناامید میشوم و از اینکه اصلاً چرا باید به دنبال هدفی باشم و این همه برایش سختی بکشم دچار شک و تردید می‌شوم؟
و با خودم کلنجار می‌روم و به دنبال توجیه و تفسیر کردنش برمی‌آیم:

_ چرا باید برای رسیدن به آن هدف مشخص از خوشیهایم بزنم و سختی بکشم و تمام وقت خودم را وقف آن کار بکنم؟
_مگه آخرش مرگ نیست مگه تموم شدن نیست؟

بعد از مدتی دوباره به خودم می‌آیم و در جواب سوالاتم میگویم؛

_ اما مرگ هم یه بخشی از زندگیه، بخشی که ارتباط نزدیکی با نوع زندگی کردن هر آدمی داره.
اگر زندگی پر از امید و باورمندی داشته باشی که پذیرفتن مرگ هم راحت‌تر میشه. ولی اگر زندگی‌ توأم با تردید و خودآزاری داشته باشی و هیچ تلاش و فعالیتی برای بالا بردن آگاهی و شناخت خود نکره باشی فکر کردن به مرگ ترسناک و دلهره‌آور میشه.

از مرگ نمی‌ترسم اما از نفهمیدن درست معنای زندگی خیلی می‌ترسم.

واقعاً زندگی را چگونه میتوان معنا کرد؟
معنای زندگی……معنای زندگی…….
هر کس معنای زندگی را در چیزی میداند.
من هم برای فهمیدنش راههای مختلفی را امتحان کردم.
راههایی مثل خواندن کتابها و مقالات گوناگون.
و یا حرف زدن با خودم.
«دیالوگ من و من.»
بخشی از این دیالوگ:

_ تو معنای زندگی و در چی میبینی؟
+ من خیلی بهش فکر نمی‌کنم.
_یعنی چی بهش فکر نمیکنی، مگه میشه آدم به مسئله‌ای به این بزرگی فکر نکنه؟
+ بببن اگه تو زندگی بخوای به همه چیز معنا بدی احساس آرامش نخواهی کرد. دائم نگران این هستی که این کاری که میکنم به جایی میرسه، آخر و عاقبت خوبی داره؟
_آخه این جوری که همه چیز بی معنی میشه. اصلاً آدم برای چی زندست؟
+ منظور من اینه که اگه همش تو فکر این باشیم که آخر کارمون چی میخواد بشه یا فایده و پاداشی برامون داره یا نه، دیگه از زندگی لذت نمی‌بریم همش نگران نتیجه‌ایم. برامون آرامشی به همراه نداره. به نظر من که خیلی دردناکه.
_ بعد اونوقت فکر می‌کنی با بی‌خیالی و انجام هر کاری بدون در نظر گرفتن عواقبش تو رو به معنای زندگی میرسونه؟
+ ببین من به معنا داشتن یا نداشتن نوع زندگی‌ کاری ندارم. من میخوام زندگی رو همین جوری که هست قبول کنم. نه با نگاه فلسفی و این که بخوای به مغز زحمت پذیرفتن عقایدشون رو بدی. با فلسفه و منطق و استدلالهای دست و پا گیر نمیشه راحت و آروم زندگی‌ کرد و در نهایت چیزی عایدت نمیشه جز رسیدن به پوچی.
_ این جور که تو میگی و فکر می‌کنی باید رو هوا زندگی‌ کرد و معلق بود. بدون قبول کردن درستی و نادرستی رفتار و گفتار و هر چیزی که به زندگی کردن مربوطه.
+ به نظر من روی هوا و معلق زندگی کردن بهتر از اینه که همش فشار روت باشه و زور بزنی که معنی زندگی و بفهمی. زندگیرو همین جوری که هست قبول کن. سخت نگیر. یه روز به دنیا میای یه روزم میمیری.
_ باورم نمیشه. یعنی میگی بین این آمدن و رفتن هیچ حکمتی نیست. هیچ هدفی در این آفرینش نبوده؟
چطور ممکنه یک انسان عاقل به عاقبت این آمدن و رفتن فکر نکنه و براش اهمیت نداشته باشه؟
+ خوب مثلاً اونایی که به این مسئله فکر کردن و کل حیاتشون رو به این سوال بدون جواب اختصاص دادند کمکی به برطرف کردن ناملایمات روزگار کردند یا فقط سرشون رو مثل کبک زیر برف کردن و صداشون در نیومده؟
_ حداقل اونا تلاششونو کردن . شاید به نتیجه نرسیدن ولی بیکار نموندن.
+ آدمهایی مثل منم بیکار نموندن. زندگی کردن و با بی خیالی از زندگی لذت بردن. فقط مسیرو در نظر گرفتن. هدف تنها مسیر بوده براشون و به لذت بردن از مسیر توجه کردن.
_ خب اگه این مسیر بیراهه باشه چی؟
نباید نقشه راه داشته باشن تا گم نشن؟
فقط مسیرو در نظر داشتن که خیلی کسل کنندست.
این که بدونی داری مسیری رو میری که به جایی ختم نمیشه. به نظر من که خیلی وحشتناکه. بیشتر شبیه مرگه و انتهای نابودی.
+ این که همیشه توی راه باشی که خیلی لذت بخشه ‌ بدون فکر کردن به مقصد . فقط و فقط طی کردن و از مسیر لذت بردن.به نظر من که خارق‌العاده است.
_ درک کردن طرز فکرت واقعاً برام سخته. اصلاً به جورایی محاله. مگه میشه آدم فقط یه خطی رو بگیره و بره. اسم مکتب شما رو چی میشه گذاشت؟ لاقیدی؟
+ هر اسمی میشه روش گذاشت. ایدویولوژی که مهم نیست. مهم پذیرفتن بی قید و شرطِ همین زندگیه. یه چیزی تو مایه‌های :« همینه که هست.»
_«همینه که هست» چه تعبیر جالب و خطرناکی، چه مکتب ترسناک و عجیبی.
+ اونقدرام ترسناک نیست، به نظر من که خیلی هم مهیج و فوق العاده است.
_:فکر نکنم ما بتونیم به نتیجه‌ای برسیم. ما دنیاهامون خیلی از هم دوره. هیچ کدوم هم از عقایدمون کوتاه نمیاییم. نمیدونم شاید حق با توعه شایدم با من. هر چی که هست به نظر من همین بحث کردنمون هم از این نشأت میگیره که جستجوی معنای زندگی تو ذات همه هست. حالا چه علنی مطرح بشه و چه در ذهن رسوخ کرده باشه و بر اثر اهمیت ندادن و بازگو نکردن و به دنبال جوابش نرفتن، ته ذهن رسوب کرده و با تلنگرهایی از این دست یعنی بحث و تبادل نظر از جایی شروع به نشت کردن بکنه.
.