دیروز دخترها رو به کافه بردم. با دوستاشون قرار داشتند بعد از یک سال سخت و طاقت فرسا که به درس و کنکور و آزمونهای پشت سر هم گذشته بود، باید این انرژی تحلیل رفته رو یه جوری بازیابی می‌کردند.
بهترین راه، تازه کردن دیدارها با دوستانی بود که مدتها با هم نبودند و از مزیت‌ این دور همی های دوستانه و همکلامی و همفکری فاصله گرفته بودند.
نیم ساعتی پیششون نشستم البته با فاصله‌ای که مزاحم گفتمان و شوخی‌های مخصوص به خودشون نباشم.
با خودم کتاب برده بودم تا از فرصت استفاده کنم و بیخودی روزم را تلف نکرده باشم. چند صفحه‌ای خوندم. سر و صدا زیاد بود. موزیکی که اصلاً باب میلم نبود هم با صدای بلند فضای کافه رو پر کرده بود.
گروههای دو نفره و چند نفره دور میزها نشسته بودند و گرم صحبت بودند. انگار اونجا فقط من بودم که مثل یک موجود اضافی و مزاحم حوصله‌ی آدمها را سر می‌بردم. در حالی که ساکت و بدون کوچک‌ترین حرکتی به کتابم چشم دوخته بودم. دیگه طاقت فضای بسته و گرفته اونجا را نداشتم. از بچه‌ها خداحافظی کردم و زدم بیرون.
خیابان‌ها شلوغ بود ولی همین شلوغی رو دوست داشتم. شلوغی که مخصوص فضای بیرونه. نه داخل کافه که باید دنج و آروم باشه. اصلاً همه چیز این دنیا عجیب و غریب شده. هیچ چیز سر جاش نیست.
بعضی اوقات به خودم و کارهایی که انجام میدم شک میکنم. نوعی تعارض که البته مدت زمانش هم زیاد طولانی نیست.
با خودم میگم؛ اصلاً جای درستی‌ام؟
آیا راهی که در پیش گرفتم منو به سر منزل مقصود میرسونه؟
اصلاً مناسب حال و هوا و تضادهای درونیِ گاه و بیگاهم هست؟
فایده‌ای هم داره یا فقط در جازدنه؟
البته که معتقدم این شک کردنها خیلی هم خوبند.
یک نوع چالش درونی‌اند که ما رو وادار به فکر کردن درباره کل زندگیِ پشت سر گذاشته میکنه و باعث به تصویر کشیدنِ دورنمایی از آینده در ذهن میشه.
و منجر به توجه کردن به درستی یا غلطی رفتار و عادتهامون میشه.
شاید همین شک کردنها راه‌حل خیلی از گرفتاریهامون باشه. همانطور که برای من بوده.
و مطمئناً با بالا بردن آگاهیم، شک کردنم هم بیشتر و بیشتر میشه.
میتونم دهها مثال بزنم از همین دو گانگی‌‌هایی که وادارم کرده به دنبال کشف چیزهایی برم که قبلاً حتی از مطرح کردنشون میترسیدم.
اما حالا ترسیدنم هم با گذشته فرق کرده. دیگه از اون ترس‌هایی نیست که موهای تنت سیخ بشه یا زانوهات سست و انگشتهات بلرزه و نتونی حتی قدمی برداری. مثل یک فلج شدن آنی. نه!
ترسیه که نوعی طلب به همراه داره.
و طالب بودن این ترس و شجاعتِ رفتن به دل اون، کار آسونی نیست. ولی نتیجه‌اش لذت بخشه. نوعی آرامش به همراه میاره. که از خوردن هر داروی آرام بخشی قوی‌تره.
درست مثل گرفتن یک هدیه ارزشمند بعد از ناامیدیِ فراموش کردن از طرفِ کسی که به شدت محتاج توجهش هستی.
همان‌قدر غافلگیر کننده و لذت بخش.
بعضی‌ها میگن کاش تو یه دوره‌ی دیگه‌ای به دنیا می اومدیم. یا یه جای دیگه. هر جایی بهتر از اینجا. اما آسمان همه جا یک رنگه، این درون آدمهاست که موقعیت زندگیشونو تعیین میکنه. همین تفکراتشون و خوب گوش دادن به نداهای درونیشون و از همه مهمتر عمل کردن به این نداها و اهداف متعالیشون.
اندیشه ربطی به مکان و موقعیت خاص نداره. در بدترین شرایط محیطی و اجتماعی و خانوادگی هم می‌توان بهترین نوع از زندگی کردن را با انتخاب‌های درست تجربه کرد و بوجود آورد. همان‌طور که خیلی از بزرگان و مشاهیر انجام دادند. ‌ اصلاً چرا افراد مشهور را مثال بزنیم. تو زندگی های شخصی خیلی از اطرافیانمون کسانی بودند که در سخت ترین شرایط رشد کردن و با توجه به قدرت درونی و انسانیشون، به بالاترین درجات شغلی و درک ِ زندگیِ سالم و هر چیزی که به دنبالش بودند رسیدند.
مَثَلِ این شعر معروف مولانا که گفته؛
«هر چیز که در جستن آنی آنی.»