کتاب « زندگی من » داستان بلندی است از آنتوان چخوف نویسنده و نمایشنامه نویس مشهور روسی.

داستان درباره پسر جوانی از خانواده ثروتمند است که به انجام کارهای فکری و پشت میز نشینی علاقه‌ای ندارد و بعد از عوض کردن شغلهای متعدد و با وجود مخالفت‌های پدر، خانواده و ثروت موروثی را ترک و به کارگری مشغول می‌شود.

چخوف در این داستان حاشیه پردازی نمی‌کند. ساده و ملموس و به دور از پیچیدگی باعث خسته شدن خواننده نمی‌شود. بلکه شوق ادامه دادن را در او تقویت میکند.

تمام داستانها و نمایشنامه‌های چخوفِ بزرگ با وجود گذشت بیش از صد سال از درگذشت او به گونه‌ای است که انگار برای نسل امروز ما نوشته شده، تازه است و به دور از تکلف.

در این کتاب چخوف نظام سرمایه داری روسیه آن زمان و مشکلات و معضلات حاکمیت این نظام را خیلی خوب به تصویر کشیده است. و در واقع به تحول و تغییر اجتماعی روسیه هم اشاره‌ای داشته است.

موضوعِ «کتاب زندگی من»، نشان دادن قدرت تصمیم‌گیری و رفتن به سراغ خواسته‌های شخصی است. با وجود تمام موانع و مشکلات و پشتِ پا زدن به ثروت موروثی و انتخاب شغلی که بر خلاف جامعه‌ی آن روز، به دور از شأن و منزلت اجتماعی است.
ولی با سرسختی و گوش دادن به ندای درونی، در نهایت باعث دستیابی به قدرتی بزرگتر در وجود خویش است و آن، تحول فکری است. تحولی که با نپذیرفتن و عمل نکردن به اعتقادات پوچ و قدیمی که نسل اندر نسل به او رسیده بوجود آمده است.

اگر چه داستان پایان تلخی دارد ولی کاملاً واقع‌ بینانه است.

بخشهایی از کتاب؛
حالا دیگر به خاطر اینکه کارگر شده بودم، می‌توانستم لایه‌های زیرین زندگی مردم شهرمان را ببینم. هر روز کشفیاتی می‌کردم که مرا بیش از پیش نا امید می‌کرد.
متوجه شدم آن همشهری‌هایی که در گذشته، یا نظری در موردشان نداشتم و یا به ظاهر نجیب به نظر می‌رسیدند، انسانهایی بی ارزش و ظالمند که از انجام هیچ کار کثیفی دریغ نمی‌کنند. ما انسانهای عادی، فریب می‌خوریم، اغفال می شدیم. (صفحه؛ ۴۸)

اگر می‌توانستم برای خودم انگشتری با نوشته‌ای بر روی آن سفارش دهم، احتمالاً این عبارت را انتخاب می‌کردم:
« هیچ چیز نمی‌گذرد.» من معتقدم که هیچ چیز بدون اینکه اثری از خود به جای بگذارد، نمی‌گذرد و هر قدم کوچکی که برمی‌داریم، بر حال و آینده ما اثر گذار است. (صفحه؛ ۱۲۵)

«خواهر عزیزم، چطور رفتارم را عوض کنم در حالی که فکر می‌کنم دارم به ندای وجدانم گوش می‌دهم؟ سعی کن مرا بفهمی!» (صفحه؛ ۴۰)