مریم نازنینم بدان که تاریخ امروز برای رسیدن به آرزوهای مقدست در ذهن من و تمام دوستدارانت حک خواهد شد. خوب میدانم که این مرحله تازه شروع ماجراست برای رسیدن به قله‌های افتخار. که تو بالا نرفته از قله هم برای من باعث افتخاری نازنینم.
چون من در تمام این مدت تلاش و پشتکار بی‌مثالت را دیدم و لحظه به لحظه در وجودم همراهی‌ات کردم و ونگرانی و اضطرابت را لمس کردم و همدردت بودم.
اما داشتن همین همت و اراده، پیروزی بزرگیست برای کسی که میدانم هرگز تسلیم نمی‌شود.
در آخرین روزهای باقیمانده تا زمان کنکور به من گفتی؛
« مامان به من بگو که اگه امسال قبول نشدی مهم نیست سال بعد دوباره شرکت می‌کنی، اینو بگو چون واقعاً به شنیدن این حرف از زبونت احتیاج دارم. »
و من مطمئن از موفقیت تو دلداری‌ات دادم و گفتم؛ «معلومه که مهم نیست، اصلاً مگه همه قراره به دانشگاه برن؟ خیلی راههای دیگه‌ هست برای رسیدن به خواسته‌ها و برآورده کردن آرزوها، حتی بدون داشتن مدرک تحصیلی»
و برایش از افراد موفقی مثال زدم که اصلاً تحصیلات دانشگاهی نداشتند و بسیار هم زندگی خوبی داشتند.
و بعد آرامش را در چشمانش خواندم و جان گرفتن امیدی تازه را در کالبدش احساس کردم.
و با شور و هیجانی که اثر آن در صدای بلند و رسایش به وضوح مشخص بود را شنیدم که گفت؛
« ولی من مطمئنم که قبول میشم، اونم تو یه دانشگاه خوب.»
و ندای درونی‌اش را که در روح و جانش نوید پیروزی میداد، تمام و کمال حس کردم.
و داشتن همین روحیه برای شکست دادن غول کنکور کافیست. مگر، دستانی آلوده که با توهم چراغ جادو با انواع و اقسام دوز و کلک و پارتی و تقلب و سهمیه و غیره و غیره، چشیدن لذت شیرینی قبولی را به کام این فرزندان سخت کوش سرزمینم تلخ کنند.