امروز که برای خرید بیرون رفته بودیم، مثل اصحاب کهف شده بودیم که بعدِ سالها از خواب بیدار شده بودند. قیمت هر چیزی را که میپرسیدیم چند برابر شده بود. اولین خریدمان جوراب بود. دخترم دو تا جوراب ساده‌ی تولید داخل برداشت.
گذاشتمش روی پیشخان، خانم فروشنده گفت این یکی ۴۵ تومنه، اون یکی هم ۴۰.
من و دخترم هاج و واج مانده بودیم.
سرم را بردم کنار صورتش و گفتم:
« بیست تومنی هم داشت برو نگاه کن.»
گفت: کو؟
نشانش دادم. آن را برداشت. دوباره پشت پیشخان بودیم. خانم فروشنده که عینکی و کمی هم عبوس و قد بلند بود گفت:
« ۳۲ تومنه.»
گفتم:
« روش زده ۲۲. »
با انگشت روی عدد ۳ زد و گفت:
« سه هست نه دو.»
دیگر چاره‌ای نبود. پول آن را پرداخت کردم و به راه افتادیم.
هر دو سکوت کرده بودیم، دهانمان قفل شده بود.
چیزی که عیان بود حاجت به بیان نبود.
باور کردن این همه تورمِ قیمت سخت بود.
بنابراین هر کدام غرق افکار خود شدیم و در سکوت به ریش توهماتمان خندیدیم.
توهماتی که شاید اندکی در وجودمان جا خوش کرده بود و روزنه‌ی امیدی بود برای اینکه شاید اوضاع کمی بهتر شود که فهمیدیم خیال خامی بیش نبوده.
مقصد بعدی خریدن نوشیدنی خنکی بود که بعد از کلی پیاده‌روی و فشاری که از دیدن قیمتها پایین افتاده بود، حسابی می‌چسبید.
بستنی فروشی شلوغ بود.
منوی رنگ و رو رفته و کثیف را نگاهی انداختیم.
دخترم میخواست بستنی مورد علاقه اش را سفارش دهد.
من حواسم جای دیگری بود. به دو دختر جوانی نگاه میکردم که حساب پول‌هایشان را می‌کردند تا برای خریدن نوشیدنی کم نیاورند.
دخترم با چشمانی از حدقه در آمده رو به من گفت:
«مامان شِیک نوتلا شده چهل و پنج هزار تومن. در حالی که آخرین بار آن را بیست و هشت تومن خریده بودیم.»
منو را سر جایش گذاشتیم و ارزان‌ترین شِیک که طعم نسکافه‌ای داشت سفارش دادیم.
باز هم بعد از بیرون آمدن از مغازه سکوت کرده بودیم که؛ «آری، سکوت سرشار از ناگفته هاست.»
مقصد سوم خریدن چند دفتر برای آزاد نویسیهایم بود که این روزها با زود پر شدنش بد جوری خرج روی دستم میگذارد. که البته ناگفته نماند یکی از لذت بخش ترین خرج کردنهایم است.
دفترهای فانتزی و ساده کنار هم چیده شده بود.
قیمتهایشان زیر آنها نوشته شده بود. باز هم تعداد صفرهای نوشته شده زیر هر کدامشان سرم را به چرخش انداخت. هر جور شده باید میخریدم. برای من از نان شب هم واجبتر بود. هر چه قدر هم با تایپ کردن کارم را راه می‌انداختم، نوشتن دستی با خودکار و در دفتر لذت دیگری داشت. در حالی که چشمهایم نرخ دفترها را دنبال میکرد سر رسیدی کنار دفترها توجهم را جلب کرد.
به قیمتش توجه کردم. بله درست می‌دیدم. هفتاد هزار تومن. تیری در تاریکی انداختم و از فروشنده پرسیدم؟
سر رسید قدیمی ندارید؟
که لبخند کمرنگی زد و گفت:
« چرا این طرفه. »
پرسیدم؟ قیمتش چنده؟
گفت: «پونزده تومن.»
تعلل نکردم و دو تا برداشتم.
آبی و قرمز.
و این بهترین و رضایت بخش ترین خرید امروزم بود.
که به گمانم پاداش خریدی بود که از کودک دستفروش کرده بودم. دستفروشی که قیمتهای اجناسش را بالا نبرده بود و با همان قیمت ماهها پیش میفروخت.
و بدون شک، با انصاف ترین کاسب شهر بود.