«بخشی از داستان طنز آرایشگر و نقاش»

«آرایشگر»: یادش بخیر اون روز چه قدر خندیدم. میخواست عکس نامزدشو بکشه، یک دراکولایی از توش دراومد که نگو، پسره تا نقاشیشو دید فلنگو بست. پشت سرشم نگاه نکرد.
یه بارم، سرِ کوزه‌ی قدیمی رو شکست و گذاشت جلوش، بعد شروع کرد به کشیدن. مامانه که سر میرسه اونقدر کفری شده بود که میخواست همه تابلوهاشو پرت کنه تو کوچه، مثل اینکه کوزه، یادگار مادرش بوده.
حالا بیا ببین چه دک و پوزی هم داره، تیپ هنرمندی، چه حرفا، چند تا تیکه پارچه عجق وجق به هم می‌دوزند و به قول خودشون کنتراست ایجاد میکنند. اونوقت فکر میکنن تافته جدا بافته شدن. اینو که مامان بزرگ منم بلد بود بدوزه.

«نقاش»: اوه، اوه، چه افتضاحی شد عروسی نازی جون، مادر شوهر نازی زیر دست ایشون شده بود ملکه یخی، انگار پودر بچه پاشیده بود تو صورتش، الکی هم اونقدر به به و چه چه کرد که مادره باورش شده بود مد روزه و صداش در نیومده بود. بعد که رفته بود مجلس، رسوای عالم و آدم شده بود. بیچاره از ترس نگاه های تمسخر آمیز دیگران رفته بود تو اتاق و تا آخر مجلس هم بیرون نیومد.