هیچ وقت فکر نمی‌کردم از خواندن نمایشنامه تا این اندازه لذت ببرم.
هفته پیش که برای خریدن کتاب به کتابفروشی قدیمی رفته بودم از میان انبوه کتابهای دست دوم که به صورت نامنظم روی هم تلنبار شده بود، نام غلامحسین ساعدی را که روی جلد چند کتاب دیدم، بدون توجه به مضمون و یا دقت در نوشته‌های روی جلد برداشتمشان و با ذوق دستم گرفتم، چند تا کتاب دیگر هم انتخاب کردم و به خانه برگشتم. کتابها را که ورق زدم متوجه شدم نمایشنامه هستند. چند خط اول را بی‌علاقه خواندم، کم کم لحن ساده و دیالوگ‌هایی که با طنزی تلخ آمیخته بود، حسابی من را جذب کرد به طوری که دیگر نتوانستم آن را زمین بگذارم و کتاب ۲۰۰ صفحه‌ای را در یک نشست خواندم.
همیشه نسبت به خواندن نمایشنامه گارد می‌گرفتم و خودم را محدود کرده بودم به چند نمایش‌نامه‌ای که از چخوف خوانده بودم.
به خودم قبولانده بودم که از خواندنش لذتی نمیبرم و حوصله‌ام را سر میبرد.
اما حالا تصمیم گرفته‌ام که خواندن هر نوع کتابی که به روند بهتر نوشتنم کمک کند را تجربه کنم حتی اگر در ابتدا به نظرم کسل کننده و جذاب نیاید.
حالا متوجه شده‌ام که نباید خود را از خواندن منابعی با موضوعات متفاوت و متنوع به بهانه‌ی خوش نیامدن و حس خوب نداشتن محروم کنم. و تنها به داستان و رمان و کتابهای آموزشی و مقاله بسنده نکنم.
همین چند روز که چندین نمایشنامه را تمام کردم، تأثیر فوق‌العاده‌ی آن را در دیالوگ نویسی کاملاً احساس می‌کنم و خیلی راحت گفت و گو بین شخصیت‌ها را پیش می‌برم که گاهی به ده، پانزده صفحه هم میرسد.

حالا اولویت‌ سبد خرید مطالعاتی‌ام نمایسنامه‌ها هستند.

بخشی از نمایشنامه‌ با عنوان؛ دست بالای دست از کتاب خانه روشنی:

(برادر بزرگ ) یه آدم عادی باید سرشو بندازه پایین و زندگیشو بکنه حرص و جوش هیچ چیزم نخوره، از هرچی دور و ورش لذت ببره و کیف کنه، امیدوار باشه، خنده از لبش نیوفته، عروسی بره، عذا بره، مهمونی بره، با مردم حشر و نشر داشته باشه، باید بفهمه که گلیمشو چه جوری از آب بکشه بیرون، نمیگم فرصت‌طلب باشه، اما باید شعور این هم داشته باشه که یه جوری از هر چیز به نفع خودش و زندگیش استفاده بکنه، مگه دیگرون چه کار می کن؟ خود من، ها، خود من، خیال می کنی احساسات ندارم؟ شعور ندارم؟ صبح که از خونه میرم بیرون تا شب با هزار جور آدم دمخورم، با هر کدومشون باید یه جوری حرف بزنم، برای هر کدومشون یه قیافه بگیرم، آدم بدی هم نیستم، سر هیچکسم کلاه نداشتم، اما لازمه زندگی اینه، اینکه درست نیست آدم از هرچی که بدش میاد روش تف به اندازه، خیلی وقتام ناچاری بیخودی از چیزی، کسی تعریف کنی یا حتی بیخودی بد بگی، وقتی همه اینجوری هستن اگه تو نباشی اموراتت نمیگذره، هرکاری یه فوت و فنی داره، خوب یا بد، بالاخره باید یه جوری سر و ته زندگی رو هم آورد، غیر از اینه؟
( برادر کوچک ) نه همینطوره.
( برادر بزرگ ) خب، پس دیگه معطل چی هستی؟ تو که اینقدر خوب مسائل رو میفهمی و قبولش داری چرا شروع نمی کنی؟ پاشو راه بیفت، روی پاهای خودت وایستا، تصمیم بگیر و عمل کن.
( برادر کوچک) باید همین کارو بکنم.
(صفحات ۷۲ و ۷۳)