صبح شده بود
و من زنده بودم
نفس میکشیدم
زندگی را عمیق بوییدم
و به خاطر سپردم
به نور خیره شدم
نور هم خیره نگاهم کرد
در دلِ هر دو غوغایی بر پا بود
شروع به حرف زدن کردم
و او خاموش، گوش می‌داد
و خاموش، روشن بود.
زبانش را فهمیدم
دستم را به سمتش دراز کردم
تمامِ گرمایش را در دستم ریخت
گرما و نور، هر دو را در خود حل کردم
طلوع کرده بود
بدون کلامی بر لب
طلوع کرده بودم
بدون لب بر دهانی