چند وقت پیش داشتم به صحبت‌های دکتر هلاکویی فکر میکردم که گفته بود:
بچه‌هایی که از پدر و مادرشون بهتر می‌شوند به معنی این است که خوب تربیت شده‌اند. و والدین، باید از این که فرزندشان از آنها جلوتر است خوشحال باشند.
در مورد استاد و شاگرد هم همین قضیه صدق میکند ‌
شاگردی که از استادش جلو بزند، به معنی این است که استاد کارش را به نحو احسن انجام داده است.

این مطالب زمانی در ذهنم شکل گرفت که چند وقت پیش دوستی شروع به درد دل کردن با من کرده بود.

دوستم تعریف می‌کرد که چند روز پیش بالاخره با پدرش درباره‌ی موضوعی که مدت‌ها در زندگی‌اش تنش ایجاد کرده بود حرف زده است. و هر چه که در دلش بوده را بیرون ریخته است. از گذشته تا حالا که خودش مادر شده، تمام دلخوریهایش و حرفهای تلنبار شده‌اش را به زبان آورده بود. و آنقدر احساس خوبی پیدا کرده بود که حسرت میخورد که چرا زودتر این کار را نکرده است.

دوستم این طور می‌گفت:
« وقتی که با قاطعیت، تمام حرفام رو زدم برای تمام این سالها دم نزدن و سکوت کردنم حسرت خوردم. و با خودم گفتم کاش فرزند ناخلف بودم ولی خودم بودم نه اون ماسک و نقابی که به صورتم میزدم و خودم رو آزار می‌دادم. کاش از همون اول زبونم دراز بود و گفتن خیلی چیزا برام حسرت نمی‌شد. کاش اینقدر ترسو نبودم که برای تصمیم گرفتن چیزهای کوچیک، هی دو دو تا چهار تا نمی‌کردم. به این فکر نمی‌کردم که نظر دیگران درباره‌ی این کاری که می‌خوام انجام بدم چیه؟ اونوقت این همه عقب نمیموندم و از لحظه لحظه های زندگیم استفاده می‌کردم و لذت میبردم.
دوستم در ادامه‌ی حرفهایش گفت؛
« اگر چه پدرم از حرف‌های رک و پوست کنده من تعجب کرده بود و کمی هم ناراحت شده بود ولی من دیگه به یک بلوغی رسیده بودم که از این به بعد باید برای خودم زندگی می‌کردم.
تا کی باید اجازه میدادم راجع به زندگی و نحوه‌ی ارتباطات و حتی تربیت کودکم دیگران برام تصمیم بگیرند. اصلاً من خودم سعی میکنم کودکم را طوری تربیت کنم که با من راحت باشه و چیزی را از من مخفی نکنه. هر چه قدر دلش خواست از من انتقاد بکنه و اگر حرفی خلاف میلش زدم جرأت بازگو کردنش را داشته باشه. میخوام یه مادر تمام عیار باشم. تا فرزندم یه نسخه‌ی بهتری از خودم باشه نه آدمی بی‌دست و پا که هر چیزی رو بدون دلیل قبول میکنه فقط چون بهش آموزش دادن هر چی بزرگتر میگه درسته و احترامش واجبه.»

دوستم در آخر صحبتهایش گفت:
« حالا از این که باعث شدم بابا از حرفام دلخور بشه و تا مدتی باهام حرف نزنه، ناراحت نیستم. چون مطمئنم حرف‌هایی که زدم و افشاگری‌هایی که کردم به نفعم بوده و بدون منطق و پایه واساس نبوده. چون سالها طول کشیده تا با خودم کنار بیام و بالاخره یه جایی کم بیارم و برون ریزی داشته باشم.»

من هم از این که دوستم بالاخره بعد از سالها کلنجار رفتن با خودش، جرأت حرف زدن پیدا کرده بود، خوشحال بودم.