هر روز که میگذرد بیشتر به این قضیه پی میبرم که علاقه عجیبی به داستان گویی دارم. به این که شخصیت بسازم. دیالوگ بنویسم. توصیف کنم. صحنه پردازی کنم.
برای این کار کافیست ایده‌ای که دارم را پرورش بدهم.
همین که ایده‌ام را به روی کاغذ می‌آورم و شروع به نوشتن میکنم همه چیز جلویم روشن می‌شود. درست مثل پروژکتوری که تاریک‌ترین نقطه‌ها را نشانمان می‌دهد.
بعضی از جرقه‌ها که از تجربه‌های زندگی‌ام بیرون می‌جهند و با پرورش دادنشان تبدیل به نوشته‌هایی با ده‌ها راهکار برای تشریح و توضیح و توجیه کارهایم می‌شوند، حس و حال خوبی به من می‌دهد.
و گاهی چنان کیفیتی به نحوه‌ی رفتار و گفتارم می‌دهد که ترغیبم می‌کند بیش از پیش دست به قلم شوم و زیر و روی زندگی‌ام را بشکافم.

به قول استاد: «با نوشتن خودمان را بهتر می‌شناسیم.»

من هم این روزها با نوشتن، خودم را واضح و شفاف به خودم نشان می‌دهم. حتی سعی می‌کنم قبل از شروع هر کاری اول در مورد آن بنویسم.
راههای منتهی به آن را بسنجم. احتمال به خطا رفتن و کنار کشیدن را در نظر بگیرم. مسیر را واکاوی کنم و به سر سری رد نشدن از آن فکر کنم و با دید منطقی به نتیجه‌اش بیندیشم.
همه‌ی این کار‌ها را اول یادداشت می‌کنم. در حینِ نوشتن به جاهایی میرسم و به عقایدی نزدیک می‌شوم که با تحلیل کردن و به روی کاغذ آوردن به آن دست پیدا میکنم.

« اصلاً نوشتن نوع مطلوبی از یادگیری است. »

گاهی در حینِ نوشتن، خودم را در شرایطی قرار میدهم که از آن بیزارم.
و نحوه‌‌ی مواجهه‌ام با آن را شرح می‌دهم.
چند بار از روی آن می‌خوانم و آنالیزش می‌کنم. از خودم سوال میپرسم.
آیا این طرز برخوردم با آن موضوع آزار دهنده، رفتار مناسبی است یا نه؟
آیا آن رفتار به خصوص کمکی به برطرف کردن آن می‌کند یا اوضاع را بدتر می‌کند؟
آیا نگرش من را نسبت به آن موضوع ناراحت کننده تغییر می‌دهد یا خیر؟
و دهها سوال دیگر که خودم را موظف به پاسخگویی به آن میدانم.
بعد از این مرحله به یک نتیجه‌گیری کلی می‌رسم. و آخرین سوال را از خودم می‌پرسم.
آیا هنوز هم میخواهی در آن شرایط قرار بگیری؟ و اگر بله، چطور میخواهی با آن برخورد کنی؟
و همه‌ی این‌ها با نوشتن میسر می‌شود.