روبروی پنجره نشسته بودم.
همیشه زود می‌اومدم تا بهترین جای کتابخانه که درست رو به خیابان بودو بگیرم.
دنج‌ترین جایی بود که سراغ داشتم.
کتابی که امانت گرفته بودم به صفحات آخرش رسیده بود.
با خودم عهد بسته بودم تا تمامش نکنم از جام بلند نشم.
گردنم درد گرفته بود.
کاش صندلی‌ها اینقدر سفت و خشک نبود.
ولی خب، عوضش باعث میشد که خوابم نبره.
سرم روی کتاب بود که صدای بال بال زدن اومد.
کبوتر نشسته بود روی لبه‌ی تراس.
زل زده بود به کتابی که جلوم باز بود.
کتابو بستم. دفترچه یادداشتمو باز کردم.
تاریخ امروزو بالای دفتر نوشتم.
همین که شروع به نوشتن کردم، کبوتر پرید و رفت.
من ماندم و ردِ تصویری که در ذهنم نقش بسته بود.
از خوندن پریده بودم به نوشتن.
سوژه هم که پریده بود.
تو ذهنم تشریحش کردم.
چه قلمِ تیزی بود.
هر تکه‌ای که کنده میشد میذاشتم کنار برای یه خوراک حسابی.
از اونایی که اشتهاتو چند برابر میکنه.
برای خلق یه داستان، شایدم یه مقاله.