آزمایشگاه شلوغ بود.
چند مادر بی‌حرکت، از ترس بیدار شدن نوزادی که در بغلشان آرام خوابیده بود، در انتظار نوبتشان به نقطه‌ای خیره شده بودند.
صدای گریه نوزادی هم از اتاق پزشک می‌آمد. بی وقفه و زنگ دار که دل بستگانی که در سالن انتظار نشسته بودند را ریش میکرد.
در گوشه‌ای ایستادم و با نگاهم نوزادان و مادرانشان را دنبال کردم.
دیدن انسان تازه متولد شده همیشه برایم جالب و البته کمی ناراحت کننده است‌.
ناراحت از این بابت که میدانم چه روزگار پر فراز و نشیبی در انتظارشان است و خوشحال برای نعمت زندگی که در اختیارشان گذاشته شده است.
بانوی مسنی که نوزادی در بغل داشت از اتاق دکتر بیرون آمد. در حالی که او را محکم به آغوش کشیده بود و با آب و تاب و لحنی شیرین، او را ناز میداد.
آنقدر زیبا با نوزاد حرف میزد که ناخودآگاه لبخند روی لبهایم نقش بست و با لذت به قربان صدقه رفتن مادربزرگ گوش دادم.
یاد مادر خودم افتادم که وقتی دخترم به دنیا آمد با چه شوقی نگاهش میکرد و نازش را میکشید. کاری که هرگز از او ندیده بودم و انگار مختص مادربزرگ‌ها بود.
و بعد یاد اولین جمله‌ای افتادم که بعد از به هوش آمدن زده بودم:
مامان سالمه؟
و مادر با نگاهی غصه دار از دیدن دردی که می‌کشیدم گفت:
آره سالمه، نگران نباش.
هر وقت که دخترم بی‌تاب می‌شد و گریه می‌کرد مادرم، به شوخی و با عتابی مهربانانه، می‌گفت:
مامان اذیتت کرده؟ میزنمش.
و من به عمل نکرده‌ام می‌خندیدم.
و این تنها از محبت مادربزرگ نسبت به نوه‌اش نشأت می‌گرفت.
و من از این علاقه و محبت مادرم سر ذوق می‌آمدم و پنهانی اشک میریختم.
و در ذهنم این موضوع شکل می‌گرفت که مادر همیشه مادر است.
چه وقتی که خودش کودکی به دنیا می‌آورد و چه وقتی فرزندش صاحب بچه میشود.

بالاخره بعد از یکساعت نوبتم شد و به اتاق دکتر رفتم.
در حالی که هنوز در فکر نگاه و ناز و نوازش مادربزرگ با نوه‌اش بودم و خاطرات زمان نوزادی دخترهایم را مرور میکردم و به گذر عمر و سرعت آن فکر میکردم.