گفتن یا نگفتن مسئله این است.

دیروز با دوستی تلفنی صحبت می‌کردم. بعد از کلی حرف زدن از اتفاقات اخیر و آنالیز کردن آن وقایع به اندازه دانش و سواد خودمان، نوبت به بحث کردن درباره آشنایی رسید که به گفته دوستم تازه متوجه شده که در سرش توموری تقریباً بزرگ دارد.
بعد از شنیدن این خبر از او پرسیدم؟
_حالا از نظر روحی حالش چطور است؟
و پاسخی که دوستم به من داد باعث تعجبم شد.
او گفت:
_از یه طرف شوهرش بیکاره و خونه نشین شده و به سختی زندگیشونو اداره می‌کنند، از طرفی هم به هیچ کس نگفته که سرطان داره حتی به شوهرش. هزینه داروهاشم اینقدر زیاده که من با چند تا از دوستام جمع میکنیم. حالا تو هم اگه تونستی کمک کن. ثواب داره.
_واقعا! خب چرا به شوهرش نگفته؟
_آخه میترسه شوهرش با فهمیدن مریضیش اخلاقش عوض بشه و پَسِش بزنه.
_یعنی چی نمی‌فهمم! مگه دست خودش بوده که مریض شده؟
تازه این چه منطقیه که با احتمال پس زدن شوهر بخواد بیماریشو مخفی کنه؟
_چی بگم، هر کسی یه طرز فکری داره دیگه، ما که به جای اون نیستیم. حتما اینجوری تشخیص داده که زندگیش از هم نپاشه.

چند لحظه سکوت کردم و به فرهنگ و قوانینی فکر کردم که باعث شده، یک زن، علاوه بر تحمل درد و ناراحتی که از بیماری‌اش می‌کشد، ناچار است برای حفظ زندگی‌اش، مهر سکوت بر لبش بزند که مبادا مردش از حق و حقوقش استفاده کند و او را ترک کند.
بعد به این فکر کردم که اگر این قضیه برعکس بود نحوه رفتار زن نسبت به همسرش چگونه می‌شد؟
آیا با تمام حقوق نداشته‌اش خود را موظف به ادامه زندگی و تیمارداری از شوهر می‌‌دانست؟
یا ترجیح می‌داد هر طور شده خودش را ازدست زحمت نگهداری و پرستاریِ همسر مریضش نجات دهد؟
در یک زندگی مشترکِ سالم، زوجها همان‌قدر یکدیگر را می‌پذیرند که در هنگام سلامتی می‌پذیرفتند و این انسانی ترین نوع زیستن است.
و در چنین زندگیِ موفق و سلامتی جایی برای چنین افکار و اندیشه و سوالاتی باقی نمی‌ماند.
اگر چه من بدون داشتن تخصص کافی در زمینه روانشناسی و با همان دانش اندکم به بیانِ نظر و عقیده ام درباره این موضوع پرداختم، ولی هر شخصی که ذره‌ای انسانیت داشته باشد متوجه می‌شود که زندگی غیر قابل پیش بینی است و هر اتفاقی در شرایط مختلف برای هر کسی پیش می‌آید و تنها کسانی پیروز این وقایعِ کنترل نشده هستند که معنای واقعی زندگی را فهمیده باشند و هدف از زیستن را درک کرده باشند.