دیروز دخترم هجده ساله شد.
یاد کودکی اش افتادم.
آرام بود و خیلی کم گریه می کرد.
بر خلاف خواهرش که مدام بی‌تاب بود و وابسته، که اجازه نمی‌داد ذره‌ای نفس بکشم.
نمی‌توانستم باور کنم دختری که حالا به این سن رسیده همان کودک معصومی باشد که تا از او چیزی نمیپرسیدی، خواسته‌اش را به زبان نمی‌آورد.
از سه ماهگی با تولید اصواتی که از نظر من بهترین سمفونی بود، شروع به حرف زدن با من کرد.
در حالی که با چشمان درشت و زیبایش، به من زل میزد.
و من به تقلید از او، با صدایی مشابه اصواتی که تولید میکرد، جوابش را میدادم و این گفت و گو تا آخر شب ادامه پیدا می‌کرد.
زمانی که شروع به چهار دست و پا رفتن کرد، صبح ‌ها به محض بیدار شدن، به سمت آشپزخانه می‌آمد، چون میدانست که من آنجا هستم.
حالا وقتی یاد آن روزها می‌افتم، گذر عمر و زمانی که به سرعت برق و باد میگذرد، ذهنم را درگیر می‌کند.
من دقیقا همسن او بودم که ازدواج کردم و مسئولیت سنگین زندگی را بر عهده گرفتم.
وقتی خودم را با او مقایسه می‌کنم به بی‌تجربگی ‌ام در آن سن و سال، نسبت به پختگی و دانایی دخترم در سن کنونی اش بیشتر پی می‌برم.
او از همان سن ده سالگی برای خودش هدف مشخصی داشت و پایبند به آن بود.
عاشق نجوم و ستاره شناسی بود. در آن سن کم، کتاب‌های تخصصی مربوط به این حوزه را می‌خواند. من و همسرم وقتی علاقه ‌اش را دیدیم فضا را برایش مهیا کردیم، تلسکوپی کوچک خریدیم و او را در کلاس نجوم ثبت نام کردیم.
زمانی که می‌خواست انتخاب رشته کند علی‌رغم مخالفت ما که ترجیح میدادیم رشته تجربی را ادامه دهد، اصرار داشت که وارد رشته ریاضی فیزیک بشود.
با اشتیاق به ادامه تحصیل در ریاضی فیزیک ادامه داد.
از همان ابتدای ورود به دبیرستان کتابهایی را می‌خواند که من مطالعه می‌کردم. حتی بعضی اوقات پیشنهاداتی راجع به خواندن بعضی از کتابها میداد که بعد از تهیه و خواندنشان به داشتن چنین دختری با این اندیشه و آگاهی افتخار میکردم.
بزرگترین دغدغه اش بچه های فقیری اند که بد سرپرست و یا بی‌سرپرست هستند و بدون داشتن امکانات اولیه، در رنج و سختی، روزگار را سپری میکنند و امکان ادامه تحصیل هم ندارند.
با دیدن هر کودکی که تا کمر در سطل زباله خم شده است، دلش به درد می‌آید و سریع می‌دود و برایش خوراکی می‌خرد و با شرمی، که انگار او مسبب فقر اینگونه کودکان است با دست‌های لرزان، خوراکیها را به آنها می‌دهد.
یکبار که مغازه‌ای در اطرافمان نبود تا برای نوجوانی که در حال جمع‌آوری زباله بود چیزی بخرد از من پرسید؟
«به نظرت اگه بهش پول بدم به غرورش بر میخوره؟»
و من با قلبی به درد آمده چیزی برای جواب دادن نداشتم.
دختر من حتی غرور کودکی که به اجبار و برای تأمین زندگی مجبور به چنین کاری است را در نظر گرفته، آنوقت مسئولین ما روی صندلی‌های نرم و چرخان نشسته اند و ککشان هم نمیگزد. و مملکتی را اداره می‌کنند که باید دختر نوجوانی مثل دختر من، نگران غرور کودکان کار باشد.
یک روز هم که برای پیاده روی رفته بودیم، تمام پولی را که در کیفش بود برای کودکان کار خوراکی خرید.
تا جایی که به او گفتم:
« آخه تو که نمیتونی تمام این کودکان رو سیر کنی؟»
و دخترم جواب داد:
«کاش میتونستم.»
حالا در سن هجده سالگی بزرگ‌ترین آرزویش پول دار شدن و کمک کردن به تمام کودکان فقیر است.
وقتی تلاش و پشتکارش را در این چند وقت باقیمانده تا زمان کنکور و قبول شدن در رشته دلخواهش را میبینم به محقق شدن این آرزو و خواسته‌اش ایمان می‌آورم.
با تمام وجودم باور دارم که در تصمیمش مصمم است.
هیچ وقت اهل درس خواندن نبوده و تنها با هوش بالایش موفق شد در مدرسه استعدادهای درخشان قبول شود و بدون به سختی انداختن خودش نمرات بالایی بگیرد.
من پا به پای دخترم رشد کردم و بزرگ شدم ‌و آموختم.
و با طرز فکرها و بینش والا و انسانی‌اش، درسهای زیادی از او یاد گرفتم.
درس‌هایی که بدون شک در هیچ آموزشگاهی نمی‌‌آموختم.
درس‌هایی از جنس مهربانی و دلسوزی و خیرخواهی.