صبح پنجشنبه بود ولی من حال و هوای جمعه را داشتم.
برای صبحانه، نان تست و پنیر سنتی خوردم.
ترکیب عجیبی بود. نان تست با پنیر گوسفندی، اصلاً ما آدم‌ها عاشق ترکیب کردن هر چیز سنتی و مدرنی هستیم.
می‌خواستم چند تا مثال دیگر از این ترکیب‌های قدیم و جدید، بیاورم که ذهنم یاری نکرد. یعنی یادم نیامد. البته شاید کمی بیشتر فکر می‌کردم چیزهایی به ذهنم می‌رسید. ولی خب، از آنجایی که صبح بود و وقت نوشتن صفحات صبحگاهی، خیلی خودم را اذیت نکردم و به زحمت نینداختم.
صفحات صبحگاهی و این نوع نوشتن هم ویژگی خاص خودش را دارد که معمولاً سعی میکنم قواعدش را رعایت کنم. بنابر‌این تعلل را جایز ندانستم و سریع ادامه دادم.
شیوه نوشتن صفحات صبحگاهی، آن طوری که جولیا کامرون در کتاب راه هنرمند که من خیلی نوشته‌هایش را دوست دارم، آمده است، به این شکل است که، هر روز صبح به محض بیدار شدن، دست به قلم شویم و سه صفحه کامل و بدون توقف، پشت سر هم بنویسیم. از هر چیزی که دوست داریم. هر چیزی که در ذهن ما می‌گذرد. حتی می‌توانیم درباره برنامه‌ریزی که برای آن روز در نظر گرفته ‌ایم بنویسیم. و یا شکر گزاری کردن. نوشتن عبارت های تاکیدی که بسیار کاربردی است و خلاصه هر اتفاق و پیشامدی که به ذهنمان خطور می کند را به روی کاغذ بیاوریم.
من تجربه های خیلی خوبی از این نوشتن های اول صبحی دارم. حتی چند تایی از آنها تبدیل به داستان شده‌اند که به مرور در حال ویرایش کردن آنها هستم. بعضی اوقات هم خواب هایم را در دفتر صفحات صبحگاهی مینویسم. خوابهایی که وقتی بعد از چند ماه دوباره به آن مراجعه می کنم و می خوانم، حیرت می کنم. با خودم می‌گویم؛ یعنی می‌شود چنین خواب‌هایی هم دید؟ گاهی از خودم شرمنده می‌شوم به خاطر حرفی که زده‌ام یا کاری که کرده‌ام. و یا از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجم. ولی خب، خواب دیدن و سیر و سفر در عالم دیگر که دست خود آدم نیست. این روح شیطنت می‌کند و هر جایی سرک می‌کشد. بعد به جسم برمی‌گردد. جاهایی که رفته و افرادی که ملاقات کرده و کارهایی که انجام داده را به خاطر می آورد. روزهایی که خوابم را به یاد می‌آورم، سریع دست به قلم می شوم و هر چیزی که دیدم و شنیدم را تند تند در دفتر مینویسم.
گاهی اوقات هم، هر کاری می کنم که خواب را به یاد بیاورم، موفق نمی‌شوم. می‌دانم که خواب مهمی دیده ام ولی هرچقدر که به ذهنم فشار می آورم نمیشود که نمیشود. تا اینکه در حین نوشتن صفحات صبحگاهی و یا آزاد نویسی، یکدفعه چراغ ذهنم روشن می‌شود و صحنه‌هایی از خوابم را به یاد می‌آورم. سریع آنها را می نویسم چون به ارزش آنها آگاهم و می‌دانم که ایده های خوبی برای نوشتن خلاقانه میشوند. گاهی هم بعد از سه صفحه نوشتن، جمله کوتاهی از آن بیرون میکشم که حسن ختام صفحات صبحگاهی‌ام می‌شود.
بنابراین، امروز، بعد از تمام کردن صفحات صبحگاهی، به چیزهایی که با تلفیق سنتی و مدرن قابل اجرا هستند، فکر کردم. مثل خوردن نان تست و پنیر گوسفندی.
که نتیجه‌اش چنین جمله ای از آب در آمد؛

تا وقتی خود را درگیر محدودیت‌های بی‌اساس و دست و پا گیر نکنیم، به آرامش بیشتری خواهیم رسید و کارهای خلاقانه ‌تری انجام میدهیم.