چندروز پیش که برای کوتاه کردن موی دخترم به ارایشگاه رفته بودم به سرم زد که من هم یک صفایی به موهای بلند شده ام که حوصله رسیدگی درست هم به آنها را نداشتم بدهم. اولش دخترم نسبت به این تصمیم ناگهانی مقاومت نشان داد ولی وقتی من را در انجام دادنش مصمم دید دیگر حرفی نزد. ارایشگر محترم هم برای جذب مشتری و البته دشت بیشتر تشویقم ‌کرد که یک مدل جدید و به قول هم صنفی‌هایش، ژورنالی کوتاه کند.
اولش نمیخواستم زیر بار تحمیل مدل انتخابی ارایشگر بروم اما وقتی با سخنرانی مفصل از سمت ایشان مبنی بر سپردن کله ام و موهای نه چندان پر پشتم به دستان هنرمند و جادویی ایشان مواجه شدم دیگر بیشتر از این وسواس را جایز ندانستم و روی صندلی مخصوص کوتاهی نشستم.
به محض نشستن پرسیدم حالا اسم این مدل مویی که میخواهید بزنید چیه؟
خیلی جدی و رسمی گفت؛ مدل باب.
عجب، چه اسمی، تا اون روز به جز مدل گو گوشی و عروسکی و کوپ و کرنلی چیز دیگری نشنیده بودم.
با خودم گفتم: یا من خیلی از زمانه‌ی جدید دور افتاده‌ام یا اینکه دنیا و صنعت مد خیلی پیشرفت کرده بود.
خنده ام گرفته بود. از طرفی دل توی دلم نبود که نتیجه نهایی را ببینم.
به حرکات دست ارایشگر نه چندان جوان که نگاه میکردم از سرعت عمل و مهارتش در زاویه بندی و باز و بسته کردن قیچی سر ذوق آمده بودم.
حالا دیگر اطمینان پیدا کرده بودم که مدل خوبی از آب در می‌آید.
تکه های مو دسته دسته از ساقه جدا می‌شد و روی سرامیک سفید رنگ کف ارایشگاه میریخت.
بالاخره کارش تمام شد و برای سشوار کشیدن من را به صندلی دیگری راهنمایی کرد و با اقتدار رو به شاگردش کرد و گفت موهاشو خشک کن تا بعدش چک کنم.
شاگرد ارایشگر دختر تقریبا بیست ساله ای بود که از زمان وارد شدن ما یک کلمه هم حرف نزده بود.
بعد از نشستن، برس گرد و بزرگ را محکم دور موهایم پیچید و با چرخاندن مکرر هم حالت میداد و هم خشکش می‌کرد.
احساس می‌کردم پوست سرم قلفتی در حال کنده شدن است. و بد تر از آن حرارت زیاد سشوار پوست نازک سرم را حسابی داغ کرده بود.
شاگرد هم علی رقم بی تابی و فیف فیف کردن من دست بر دار نبود.
ظاهر آرام شاگرد با میزان خشونتی که با برس و سشوار روی سرم انجام میداد تناسب نداشت.
کارش که تمام شد بالاخره صدایش را شنیدم که گفت: برید برای چک کردن موهاتون. انگار همون چند کلمه را هم به زور از دهانش خارج کرد.
باز هم رفتم زیر قیچی ارایشگر. یک نگاه فیلسوفانه‌ای به موهایم کرد و با دقت از توی آیینه نیمکره چپ و راست را با کشیدن دو قسمت از موهای جلو به پایین اندازه گرفت.
خودم را از تو آیینه که دیدم نشناختم.
واقعا تغییر کرده بودم.
هم من و هم ارایشگر همزمان گفتیم: این طرف کمی بلند تره.
چرخید به سمتم و با چند حرکت ظریف و دقیق، توازن را در سمت چپ و راست موها بر قرار کرد.
در کل از مدل موهایم خوشم آمد. به عبارتی حسابی به دلم نشست.
موقع کارت کشیدن رسیده بود بدون اینکه بپرسم هزینه‌اش چه قدر شد؟ کارت عابر بانک را به دست شاگرد دادم و باز هم بدون نگاه کردن به قبض تحویل گرفته از سالن بیرون آمدم.
به خانه که رسیدیم به محض شستن دست‌ها به تلفن همراهم نگاهی انداختم. پیام قرمز رنگ مسیج را باز کردم. عددی که از حسابم کسر شده بود هوش از سرم پراند. باورم نمیشد.
پیام را به دخترم نشان دادم او هم تایید کرد.
در این یکسال که برای کوتاهی به ارایشگاه نرفته بودم مواجه شدن با این مقدار افزایش نرخِ سالنهای زیبایی، من را به این فکر انداخت که دیگر کمتر به ارایشگاه بروم و سعی کنم یاد بگیرم خودم موهایم را کوتاه کنم.
بعد یاد شعار تولید ملی افتادم.
آن هم در اخرین روزهای سال.
سالی که با هزاران وعده و ‌وعیدِ عمل نشده اخرین نفسها که چه عرض کنم زور زدنهایش را میزند.